از
اونجایی که به این نتیجه رسیدم که در داستان نویسی هم مثل بقیه کارایی که دوست
دارم ، کوچکترین استعدادی ندارم ، سعی کردم زودتر تمومش کنم .واقعا افتضاح ترین
داستانی بود که تو کل عمرم خوندم . توصیه میکنم وقتتون رو با خوندنش تلف نکنین .
کاملش هم در پست بعدیم هست .
با تشکر ،
دختر شیطان
میرفتم ،
پناه خستگی هایم خدا بود . تنها دلخوشی ام این بود که لااقل او را دارم ، هر چند
خود او به تنهایی برای تمام عمرم کافی بود ولی میدانستم چیز دیگری نیز هست که باید
پیدایش کنم .
سالها
سپری شد . پیاده میرفتم ، دنیا تمام نمیشد جوانی ام را از دست داده بودم ، پاهایم
دیگر توان رفتن نداشت ، بدن خسته و رنجور شده بود . باز هم میرفتم ، به جز رفتن
کار دیگری نداشتم ، شاید اگر همان رفتن هم نبود تا کنون زندگی بی هدفم بارها به
پایان رسیده بود ، هدفی داشتم ولی نمیدانستم چیست .
ظهر یکی
از روز های تابستانی به شهری رسیدم ، در آن سکوت و گرمای کشنده ی شهر صدای موسیقی
دلنشینی روحم را نوازش داد .احساس میکردم قبلا هم این موسیقی را شنیده ام ، ولی
غبار روی خاطره هایم اجازه نمیداد به یاد بیاورم .
به دنبال
منبع صدا رفتم . مردی میان سال و نابینا بود ، سازدهنی میزد.نزدیک شدم ... نگاهش
که کردم ...زبانم بند آمد . تمام خاطراتی که در تمام زندگی ام داشتم به یکباره از
جلوی چشمانم گذشت ، خاطره ی شروع یک عشق آتشین ، خاطره ی روزهای خوب و خوشی که در
کنار هم گذرنده بودیم ، خاطره روزهخای تلخی که ترکم کرده بود و در تنهایی دردناکی
رهایم کرده بود و خاطره ی آن روز نفرین شده که با دستان خودم بینایی را برای همیشه از آن چشمان زیبا گرفته بودم .
حساس دی
داشتم ، دلم میخواست تمام عذاب های دنیا بر من فرود آیند ، چرا که واقعا لایق آن
بوم . من نباید آن کار را میکردم ، این کار حتی از بی رحم ترین قاتلان هم برنمی
آمد ، حتی آن ها نمیتوانستند چشمان عشق خود را نابینا کنند ولی من تحت تاثیر پدر
خوانده ام که بدترین دشمنم در تمام عمرم بود دست به این کار زده بودم .در آغوش
گرفتمش ، میخواستم با تمام وجود از او معذرت خواهی کنم . میخواستم بدترین شکنجه ها
را بر من اجرا کند ، شاید که ذره ای از غم و اندوهم تکسین یابد .ولی افسوس زبنی
برای بیان این خواسه نداشتم . مرا کنار زد . گفت من عاشق زنی بودم ، روزی ترکش
کردم ، پشیمن شدم و تمام دنیا را دنبالش گشتم ولی شیطانی شبیه او چشمانم را از من
گرفت ، با این حال از پا ننشستم و باز هم دنبالش گشتم .،هنوز هم دنبالش هستم و تا
آخر عمر هم دنبالش خواهم بود ، میدانم هنوز هم دوستم دارد . با آنکه به او خیانت
کردم ولی او همواره مرا دوست داشت .
میخواستم
فریاد بزنم من همن معشوقه ات هستم ، من همانی هستم که بینایی را از چشمان زیبایت
گرفت ، من همانی هستم که تا اینجا آمده تا تو را بییند .ولی ...
اشک هایم
جاری شده بود ، خون گریه میکردم ، با آنکه عشقم در کنارم بود ولی نمی توانستم به
او بگویم چه قدر دوستش دارم ، نمیتوانستم بگوم من بودم که کورش کرده بودم و چقدر
از این کار پشیمانم . او نیز نمیدانست کسی که تمام عمر در پی اش بوده اکنون در
کنار اوست ، با صدایی که برای همیشه از او گرفته شده .
یک لحظه
فکری به ذهنم رسید .. میتوانستیم تا ابد با هم باشیم ، میتوانستیم تا ابد در کنار
هم زندگی کنیم او با چشمانی بینا و من با
صدایی دوباره بدست آمده . فقط باید این دنیای بی رحم و سراسر اندوه را ترک میکردیم
. دست به کار شدم چاقویی را در سینه اش فرو بردم ، خون گرمی از سینه اش بیرون جهید
. فریادی زد و برای همیشه از درد و رنج راحت شد . سپس چاقو را در قبل خودم فرو
بردم ، به این امید که در دنیایی دیگر با هم باشیم ...
ولی افسوس
که دست تقدیر ما را برای همیشه از هم جدا کرده بود ، افسوس که تقدیر من و او از
همان ابتدا دوری بود. اکنون در دنیایی دیگر بودیم ، ولی از هم فرسنگ ها از هم
فاصله داشتیم . او به دلیل خشو قلبی ها مهربانی هایش در بهشت بود و من به خاطر
گناهان بیشمارم ، به خاطر سنگدلی ام ، به خاطر قتل او به خاطر خودکشی و ... در جهنم ، در جهمنی که
لیاقتش را داشتم ، جهمنی که سوزنده تر از جهنمی که به خاطر اشتبهات بی شمار و غیر
قابل ببخششم خود را در آن حساس میکردم نود.
آری
سرنوشت ما از آغاز چنین بود ، جدایی ، تلخی و ... . سرنوشت را نمیتوان تغییر داد ،
در جنگ با زندگی و سرنوشت این ماییم که همیشه بازنده ایم.
زندگی همیشه
چنین است . بهترین دارایی هایت از تو میگیرد ، هیچ گاه آنها را به تو پس نمیدهد ،
بدترین چیزها را به تو میدهد ، امیدت را از تو میگیرد ، راه هایی پیش رویت قرار
میدهد که به بدترین جاها ختم میشود و تو چاره ای نداری به جز پایان دادن به زندگی
ات ، به جز ارتکاب گناه ، به جز جهنم و آتش و نابودی و تباهی و ...
همین طور
به راه خود ادامه میدادم . یک روز گذشت . خسته بودم و گرسنه . قبرستانی قدیمی جلو راهم دیدم . از آن روز نفرین شده در خانه
پدر خوانده ام تمایل عجیبی به مرگ داشتم ، دلم میخواست بمیرم ، زندگی برایم مفهومی
نداشت ، زندگی ام فقط انتظار بود ، انتظار
برای فرارسیدن مرگ . وقتی قرستان را دیدم ، به آنجا رفتم .به کسانی که در زیر خاک
با آرامش آرمده بودند رشک می ورزیدم کاش من هم هر چه زودتر به آنها ملحق میشدم .
آنجا
نشستم ، از نان هایی که پیرزن داده بود کمی خوردم . همانجا خوابیدم روی قبر بجه ای
که در سه سالگی ر اثر وبا جان خد را از دست داده بود .
از خواب برخواستم
، دلم نمیخواست آن جار را ترک کنم ، ولی میدانستم که باید بروم ...
رفتم و
رفتم ...روزها ، هفته ها و ماه ها به همین منوال سپری شد ... با مقصدی نامعلوم ،
با آینده ای مهم و گذشته ای فراموش شده ، با اندوهی بزرگ روی قلبم ...
روزی وارد
دهکده ای شدم . مردم همه لباس های رسمی پوشیده ودند و به سمت مکانی میرفتند .
کنجکاو شده بودم .دنبالشان رفتم ...
نه ...
باورم نمیشد ، به سمت کلیسا میرفتند . حتما آن روز هم یکشنبه بود - حساب روز ها
دیگر از دستم بیرون رفته بود- همانجا خشکم زد ... باورم نمیشد ، مدت ها بود که خدا
را فراموش کرده بودم .دلم میخواست برای همیشه از روی زمین محو شوم . باورم نمیشد
تنها همدم تنهایی هایم را فراموش کرده
بودم . از وقتی پا به خانه ی نفرین شده ی شیطان گذاشته بودم خدایم را از یاد برده
بودم .
شتابان به
سمت کلیسا دودم ، با تمام قدرتم ، از نفس افتاده بودم ولی مهم نبود . از ته دل
میگریستم از خدا میخواستم مرا ببخشد . وارد کلیسا شدم . با آن ظاهر کثیف و ژولیده
در کنار افرادی که بهترین لباس هایشان را برای ملاقات با خدایشان پوشیده ودند به
شدت جلب توجه میکردم . کنار کشیش رفتم ، میخواستم اعتراف کنم ، به تمامی گناهانی که از کودکی انجام داده بودم ، به اینکه با بی
شرمی تمام خدایم را فراموش کرده بودم ، به اینکه با آنکه همیشه همراهم بوده من حتی
لحظه ای به یادش نبودم ...
ولی افسوس
، افسوس که نمیتوانستم صحبت کنم ، نمیتوانستم .
فقط جلو
محراب نشستم و تا میتوانستم گریه کردم ، تا اینکه پدر روحانی آمد و دستی بر سرم
کشیید و گفت دخترم الان زمان اجرای مراسم است . برو روی یکی از نیمکت ها بشین .
رفتم در ردیف آخر ، جایی که هیچ کس مرا نبیند .تا جایی که توانستم دعا کردم . بعد
از اجرای مراسم پدر روحانی گفت فکر میکنم مسافر هستی ، میتوانی امروز مهمان ما
باشی . مرا به صومعه برد و بدست مادر وحانی ها سپرد. یک دست لباس تمیز به من دادند
. دوش گرفتم و آن لباس را پوشیدم . احساس سبکی و راحتی میکردم ؛ به خاطر اینکه خدا
را دوباره در کنارم حس میکردم .
غذا
خوردیم ، میخواستم بروم ، ا اشاره از یکی از مادر روحانی ها درخواست کردم یک انجیل
به من بدهند . تشکر کردم و به راه افتادم ، هر چند هنوز هم چیزی رو قلبم سنگینی
میکرد ولی این بار راحتتر بودم ...
ادامه
دارد ...