تبليغاتX
دختر شیطان
دختر شیطان

من دختر شیطانم ، اشتباه نکنید ، شیطان پرست نیستم ،حتی شیطان را دوست ندارم . فقط دخترش هستم .
 تنهای تنها بودم ، همه ترکم کرده بودند ، من مانده بودم و خدا ... تا اینکه یک روز شیطان خلوت تنهایی ام را پاره کرد ، گفت میدانم تنهایی ، میدانم هیچ کس را نداری ، مدت هاست تحت نظر دارمت ....
پیشنهاد کرد که پدر خوانده ام شود ، قبول نکردم
گفتم  من خدای خود را دارم
گفت من هم بنده ی اویم
گفتم میدانم بنده اش هستی ولی بنده ای سرکش که حاضر نشد فرمان آفریدگارش را اطاعت کند
گفت خود تو همیشه فرامینش را اجابت کرده ای ؟
لحظه ای در فکر فرو رفتم .... نه ! جوابم نه بود، شاید من از شیطان هم بدتر بودم ، آنگاه او را بد میدانستم ؟!
به او گفتم حاضرم دختر خوانده ات شوم ،ولی هیچ گاه فرامینت را انجام نخواهم داد
قبول کرد ، گفت در قلمروی من انسان های زیادی زندگی میکنند که به کارهایم را انجام میدهند و فرمان هایم را اجرا میکنند ، دیگر به تو نیازی نیست
شگفت زده پرسیدم پس چرا میخواهی پدر خوانده ام شوی ؟
سکوت کرد .... سپس گفت فقط از تو خوشم آمده فقط همین
خدای من  شوکه شده بودم ، یعنی تا این حد منفور بودم که شیطان دوستم داشت ؟!
به هر حال مدت ها بود تصمیم داشتم پیله ی تنهایی ام را پاره کنم ، مدت ها بود میخواستم قلمرو ها دیگر را هم ببینم حالا فرصت خوبی بود
 با این حال مردد بودم ، شاید خدایم دوست نداشته باشد فرزند خوانده ی شیطان شوم .... با چشمانی اشک بار نامه ای نوشتم ، از خدایم معذرت خواهی کردم ... گفتم فقط می خواهم تجربه کسب کنم ،فقط می خواهم دنیاهای دیگر را هم ببینم، میدانم مرا خواهی بخشیدمنتظرم باش به زودی برخواهم گشت .
نامه را در اتاقم گذاشتم ،می خواستم وسایلم را جمع آوری کنم ، ولی شیطان گفت در قلمرو من همه چیز پیدا میشود دیگر نیازی به این اشیا قدیمی نخواهی داشت
ولی آنها خاطراتم بودند از سال ها زندگی ، از انسان هایی که ترکم کرده بودند ،از انسان هایی که زمانی دوستم داشتند و دوستشان داشتم  ولی اکنون فرسنگ ها فاصله بین قلب هایمان بود...
خاطرات .... آنها را هم روزی باید رها میکردم ، بالاخره روزی میرسد که انسان باید از همه چیز خود بگذرد ، و اکنون این روز برای من فرارسیده بود .
همه چیز را رها کردم با پدر خوانده ام راهی قلمرو اش شدم  در مسیر حتی یک بار هم پشت سرم را نگاه نکردم  ، هر چند قلبم را در کلبه ی ویرانه ام جا گذاشته بودم ، هر چند با بی میلی و شاید از سر اجبار پا در راهی گذاشته بودم که عاقبتش را نمیدانستم

در مسیر حتی کلمه ای بین ما رد و بدل نشد تا اینکه به مقصد رسیدیم .... تاریک بود ، تاریک تر از چیزی که تصور میکردم .انسان هایی را دیدم که زنجیر به دست و پایشان بسته بود و مشغول اجرای فرامین سرورشان بودند .ترسیدم ، سر جایم ایستادم .شیطان نگاهم کرد و خنده ای سر داد و گفت دخترکم نترس آنها خدمتگذاران من هستند ، کسانی که روحشان را به من فروختند تا به خیال خودشان خوشبخت شوند ولی عاقبتشان را میبینی ، هیچ کدام فرزند های من نیستند ، کدام پدری با فرزندانش اینگونه رفتار میکند ؟
با تردید ردای پدر را گرفتم و دنبالش راه افتادم ، برده ها نگاهم میکردند . در نگاهشان میشد خشم ، نفرت ، ترس و خیلی چیزهای دیگر را دید . خود را پشت ردای پدر مخفی کردم تا از دید رسشان پنهان باشم....
به اتاق پدر رسیدیم .اتاقی بزرگ و با شکوه ، پر از مشعل های قرمز ، مملو از جمجمه ی انسان های مرده - فرزندانش بودند یا خدمتگذارانش ؟- ترجیح دادم چیزی نپرسم
نفسم در سینه حبس شده بود .پدر پرسید میخواهی پیش من بمانی یا به اتاق خودت بروی ؟ نمیتوانستم حرف بزنم ، با زحمت فراوان دهانم را گشودم و گفتم : اتاق خودم لطفا
خدمتکار مخصوصش را صدا زد . نگاهش نکردم .نمیخواستم با کسی آشنا شوم ، دیگر خسته شده بودم از دل بستن و دل کندن ،ترجیح میدادم با کسی رابطه برقرار نکنم ، چون می دانستم آنجا ماندگار نیستم من از جنس شیطان نبودم ، ولی دست تقدیر حالا مرا دختر خوانده ی او کرده بود.
به اتاق رسیدم .اتاقی باشکوه ! باور نکردنی بود ، همه ی چیزهایی که دوست داشتم در آن اتاق یافت میشد ، چیزهایی که حتی خودم هم فراموش کرده بودم دوستشان دارم ،ولی شیطان از کجا میدانست ؟!خودش گفت بود مدت ها تحت نظرش هستم ، به هر حال ترجیح میدادم که به این موضوع فکر نکنم.
در اتاقم ارحت بودم ، از کلبه ی  کثیف و تاریک و نمکناک قبلی ام بهتر بود ، بعد از تنها شدنم دیگر حتی کارهای روزمره رار هم انجام نمیدادم ، انگیزه ای برای زندگی نداشتم ، فقط نفس میکشیدم ، که اگر میتوانستم آن را هم انجام نمیدادم !حتی پیش آمده بود روزها گرسنه مانده بودم ، انگیزه ام برای انجام هر کاری از بین رفته بود
ولی در اتاق جدیدم ، در خانه ی پدر جدیدم همه چیز در دسترس بود ...شاید میتوانستم کمی شاد باشم ، شاید میتوانستم مثل سال های دوری که اکنون فقط خاطره ای کمرنگ از آنها در ذهنم باقی مانده بود شوم .سال هایی که شاد ترین انسان روی زمین بودم ، سال هایی که همه چیز داشتم ، سال هایی که دور و برم پر از انسان هایی بود که دوستشان داشتم و دوستشان میداشتم .....
به خودم آمدم چشمانم پر از اشک شده بود ،مثل همیشه ، مثل هر وقت دیگری که یاد آن روز ها می افتادم.

از خواب بیدار شدم .مدت زیادی بود خواب بودم ، اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودم . صبح اولین روز در خانه ی جدیدم بود . یک دوش صبح گاهی گرفتم ، احساس نشاط میکردم ، کمد اتاقم را باز کردم ...خدای من ! لباس هایی که حتی تن پرنسس ها هم ندیده بودم .همه زیبا بودند ، زیباییشان هر کسی را محسور میکرد. یکی را برداشتم و پوشیدم ، جلوی آیینه رفتم ، بعد از مدت ها موهای بلندم را شانه کردم ، خود را آراستم ، حتی دیگر خودم هم نمیتوانستم خود را بشناسم !
خدمتکارم سراغم آمد تا مرا برای صرف صبحانه ببرد. گفت خدمتکار مخصوص من است ، دخترکی کوچک بود با موهای بلوند که تا کمرش میرسید ، چشمان آبی اش زیبا تر از اقیانوس ها بود ولی غم و اندوه در آن ها موج میزد. میخواستم بیشتر با او آشنا شوم ، از کجا آمده بود ؟ چرا خدمتکار بود ؟ چرا غمگین بود ؟ و... ولی با خود گفتم بهتر است بعدا این سوالات را از او بپرسم.
سر میز صبحانه خواهر و برادر های ناتنی ام را دیدم .همه شاد و سر حال بودند و با صدای بلند حرف میزددند و میخندیدند، ولی من سرم را پایین انداخته بودم ، حتی به آنها نگاه نمیکردم ...تا اینکه یکدفعه همه جا ساکت شد ، سرم را بلند کردم ، پدر آمده بود
سر میز نشست ، مرا به همه معرفی کرد.گفت دختر جدیدش هستم ، گفت از همه انتظار دارد با من مهربان و خوش رفتار باشند و اگر خلاف این به گوشش برسد خودشان میدانند که چه سرنوشتی در انتظارشان است.
صبحانه را خوردیم ، مدت ها بود همچین صبحانه ای نخورده بودم . بعد از صرف صبحانه پدر من و یکی از برادر هایم را صدا کرد ، به برادرم گفت خانه را به من نشان دهد و خودش بسراغ کارهایش رفت .
برادر جدیدم "الکساندر " نام داشت ، گفت میتوانم " الکس " صدایش کنم . جوان جذاب و تنومندی بود ، با قدی بلند و چشمانی مشکی
با هم رفتیم ، با نشاط فراوان همه جا را به من نشان میداد و، ولی من کلمه ای بر زبان نمی آوردم .نمیدانستم چرا ،.ولی واقعا انگار زبانم در دهانم قفل شده بود .
بعد از مدتی به او گفتم الکس عزیز از لطفت ممنونم ، ولی من کمی خسته شده ام ترجیح میدهم تنها باشم
لبخندی زد و گفت هر کاری داشتی بیا و به من بگو
با لبخند جوابش را دادم و رفتم .

هفته ی اول به همین منوال سپری شد .افسرده بودم و غمگین ،تا اینکه به خودم آمدم .تا آخر عمر که نمیشود غصه خورد ،تا اخر عمر که نمیتوان افسوس گذشته را خورد ،تصمیم گرفتم شاد باشم شادتری فرد روی زمین ، درست مثل گذشته ها .
سر میز صبحانه وقتی با دیگران مشغول حرف زدن شدم ، مطالب خنده دار گفتم و خندیدم همه شگفت زده نگاهم کردند.
ولی مهم نبود ! به زودی عادت میکردند! پدر آمد با شادی به او سلام دادم.خندید و جوابم را داد و گفت منتظر این لحظه بودم !
بعد از صبحانه پیش الکس رفتم . از رفتار چند روز پیشم معذرت خواهی کردم.گفت درکم میکند همه اولش اینطور هستند،بعد از مدتی یا خودکشی میکنند یا اینکه مثل تو میشوند !
دوست داشتم داستان زندگی اش را بشنوم ولی برادر دیگرم صدایش زد .معذرت خواهی کرد و رفت .
خدمتکارم را صدا کردم ، با ترس و با چند متری فاصله از من ایستاد.می دانستم خواهر و برادر هایم ادیتش میکنند ، طبیعتا از من هم میترسید ....
گفتم نزدیک تر بیا ، در آغوش گرفتمش . شروع کرد به گریستن ،مدت ها بود محبت ندیده بود .اشک هایش را پاک کردم ، در آغوشم فشردمش .... گفتم چرا غمگینی ؟گفت من باید تقاص گناهان پدر و مادرم را پس بدهم ،آنها مرا به شیطان فروختند تا خودشان زندگی خوبی داشته باشند .اینجا هم همه مرا آزار میدهند .
به او قول دادم حمایتش کنم ،همینطور هم شد و بعد از چندی ملانی شاد و سرحال و سرزنده بود.

بعد از مدتی تبدیل به شاد ترین فرد خانه ی پدرم شده بودم .خوب بود یا بد ؟نمیدانم ، شاید شیطان همین قصد را داشت ، شاید داشت مرا به دام خود می انداخت .ولی برایم مهم نبود! تنها شاد بودن بعد از مدت ها تنهایی و تاریکی برایم ارزش داشت.
دیگر همه چیز را فراموش کرده بودم ، حتی افرادی که در گذشته برایم ارزشمند ترین چیز ها بودند ، اکنون ذره ای هم برایم ارزش نداشتند . کم کم داشتم تبدیل به شیطان میشدم ، بدون اینکه خودم بخواهم.
تا اینکه یک روز در حال عبور از باغ صدای گریه ی باغبانی جوان را شنیدم واقعا برایم مهم نبود که غمگین است و گریه میکند فقط صدایش کمی برایم آشنا بود و کنجکاوم کرده بود.جلوتر رفتم ، خدای من باورم نمیشد ،نامزد سابقم بود،خشکم زده بود ،اصلا باور نمیکردم.
نامزد سابقم ،کسی که سالها پیش ترکم کرده بود تا با دختری دیگر ازدواج کند ، کسی که زندگیم را نابود کرده بود، کسی که دیوانه وار عاشقش بودم و حاضر بودم برایش هر کاری کنم ولی او در نهایت بی رحمی ترکم کرده بود.
مرا شناخت.اشک هاایش را پاک کرد و با خوشحالی به سمتم امد ، در دلم غوغایی برپا بود ، نمیدانستم چه کار کنم . فکر میکردم دیگر دوستش ندارمم ولی آتش آن عشق کهنه بار دیگر با دیدنش در دلم شعله ور شده بود. با این حال وقتی جلو آمد با خشونت و بی رحمی کنارش زدم فریاد زدم :باغبان کثیف ، چه طور جرئت کردی این گونه به سمت سرور خویش بدوی ؟گفت مرا نشناختی عزیزم ؟ سیلی محکمی بر گوشش نواختم و شتابان به سمت اتاق خود رفتم ،
در را بستم ، تا جایی که توانستم گریه کردم.
از دستش عصبانی بودم ، نمیتوانستم ببخشمش . قبلا همیشه فکر میکردم وقتی پشیمان برگردد با آغوش باز پذیرایش خواهم بود ،ولی این دل سنگی که مدتی میشد سخت از سنگ های کوه ها شده بود این اجازه را به من نداد
به فکر انتقام افتاده بودم.

دلم میخواست به بی رحمانه ترین نحو انتقام بگیرم ، چطور توانسته بود مرا ترک کند ؟ چطور توانسته بود این کار را با من بکند ؟
قبلا حق را به او میدادم ، شاد نسبت به او بی توجهی کرده بودم ، غرورم هیچ گاه اجازه نمیداد به او بگویم چه قدر دوستش دارم . ولی اکنون تمام وجودم سرشار از نفرت شده بود .
میخواستم با پدرم مشورت کنم، ولی همیشه در زندگی ام همه چیز را ابتدا خودم تجربه میکردم ، ترجیح میدادم که همیشه شکست بخورم تا اینکه با استفاده از تجربیات دیگران پیروز شوم. تصمیم گرفتم تا آخر عمرم گریه نکنم ، تصمیم گرفتم برای کسانی که برایشان بی ارزشم دل سوزی نکنم . نامزد سابقم باید تقاص گناهان خود را پس میداد ، باید تقاصش را به من پس میداد ، زندگی ام را نابود کرده بود و هر چند همین الان هم زندگی خودش ننابود شده بود ولی این مرا راضی نمیکرد ، خودم باید زخمی اش میکردم.
به باغ رفتم . با بی میلی مشغول کار بود ، چشمانش از شدت گریه ی زیاد سرخ رنگ شده بود ، غم و اندوه در صورتش موج میزد ، بغض را میشد در چهره اش دید ، فقط منتظر جرقه ای بود تا گریه کند . میشناختمش ، در این موقعیت ها عکس العملش را میدانستم ، عاشق گریه هایش بودم . موقع گریستن واقعا دوست داشتنی میشد ! بغض راه گلویم را گرفته بود ، شاید واقعا پشیمان شده بود ، باید یک فرصت دیگر به او میدادم. نباید بدون شنیدن حرفهایش مجازاتش میکردم.

یاد آن ایام افتادم ، روز های اول آشناییمان .هر دو در یک کارخانه نخ ریسی کار میکردیم . من کارگری ساده بودم و او مکانیک و مسئول مراقبت از دستگاه ها . سابقه اش از من بیشتر بود.. وقتی تازه استخدام شده بودم یک بار مشغول کار بودم که دستگاهم خراب شد . سرکارگر سرم فریادکشید ولی او آمد . به سرکارگز گفت این دستگاه از اول ایراد داشته است . سرکارگر رفت و او مشغول تعمیر دستگاه شد . از او تشکر رکدم ، با لبخندی جوابم را داد ، همان لبخند غوغایی در دلم به پا کرد . زندگی ام رنگ و بویی تازه گرفت . تمام مدت به او فکر میکردم ، هیچ کس از احساساتم اطلاع نداشت . نمیتوانستم به او بگویم چقدر دوستش دارم ، غرورم اجازه نمیداد ، حتی نگاهش هم نمیکردم .

تا اینکه آن روز فرا رسید . کارخانه تعطیل شده بود . به سمت خانه میرفتم ، خانه ای که بعد از مرگ پدر و مادرم من تنها ساکن آن بودم .او آمد ، تقاضای ازدواج کرد !

باور کردنی نبود . به او گفتم که ما هنوز با هم آشنایی نداریم . گفت من مدت هاست که تو را تحت نظر دارم و همه چیز را راجع به تو میدانم. گفتم باید فکر کنم .... چند ماه بعد نامزد شدیم ، خیلی دوستش داشتم در کنارش احساس خوشبختی میکردم .تمام رنج و عذاب هایی را که از زمان فوت پدر و مادرم متحمل شده بودم از وجودم رخت بربست . شادترین و سرحال ترین انسان روی زمین شده بودم ....

تا آنکه آن روز نفرین شده فرا رسید و او ترکم کرد .....

تمام این حوادث از جلوی چشمم گذشت ، یاد ایام تنهایی ام افتادم ، یاد اشک هایی که ریختم ، یاد همه ی سختی های که کشیدم

برای کارم مصمم تر شدم .... سعی کردم کاری کنم که بار دیگر نفرت وجودم را فرا گیرد ، دیگر نباید دل رحم و مهربان میبودم ، همین خصوصیات اخلاقی باعث نابودی زندگانی ام شده بودند. نزدش رفتم صدایش کردم .برگشت ، بغضش ترکید . گریه میکرد ، با صدای بلند گریه میکرد ، به زحمت خودش را کنترل کرد . گفت : عزیزم میدانستم مرا خواهی بخشید ، میدانستم در قلب بزرگوار و مهربان تو همیشه برای من پست و نالایق جایی هست.
لبخندی زدم ... از جیب پیراهنم چنگک را بیرون آوردم و در چشمهایش فرو کردم ، چشم هایی که همیشه با نگاه کردن به آنها غم و غصه ها از وجودم رخت برمیبست ولی اکنون برای همیشه بینایی و زیباییشانم را از دست خواهند داد .فریاد میزد ، فریادهای دلخراش . باورش نمیشد ، از طرفی درد چشمهایش و از طرفی زخمی که بر قلبش فرود آمده بود.
فریاد میزد ، زجه میکرد .گفت من یک ماه بعد از ترک کردنت پشیمان شدم ، گفت آن دخترک مرا فریب داده بود ، امیدوارم بودم مرا ببخشی ، خیلی دنبالت گشتم ولی تو بدون هیچ نشانه ای شهر را ترک کرده بودی ، الان هم به خاطر تو اینجا هستم . باورم نمیشود . باور نمیکنم ، این تو نیستی ، شیطان است که به شکل عشق من درآمده .شیطان چشمانم را از من گرفت ولی با همین چشمان نابینا هم دنبال عشقم میروم ، میدانم پیدایش خواهم کرد ، میدانم هنوز دوستم دارد و منتظرم است. همچنان فریاد می زد و ناله میکرد
نه ، حرفهایش را باور نمیکردم . دروغ میگفت ، او هیچ گاه مرا دوست نداشت ، آن دختر هم فقط بهانه ای برای ترک کردن من بود. اوه خدای من ، نه! من نباید این کار را میکردم . میدانم که دروغ نمیگفت ، نمیتوانستم خودم را گول بزنم و کار بیرحمانه ام را توجیح کنم . چطور توانسته بودم ؟ چطور

امیدوار بودم تمام این اتفاق ها در خواب افتاده باشد ، دیوانه وار در اتاقم راه میرفتم . خیلی سعی کردم به قولی که به خودم داده بودم عمل کنم و گریه نکنم ولی عشقم ارشش را داشت .گریستم ، تا جایی که میتوانستم گریستم . روی تختم نشته بودم و از ته قلبم گریه میکردم. کسی در اتاقم را زد و وارد شد . پدر بود . کنارم نشست و نوازشم کرد. به آغوشش پناه بردم تا با ارامش گریه کنم . ولی اغوشش سرد و بی روح بود ، نه تنها آرامم نکرد بر شدت غم و اندوهم افزود.کنار رفتم. پدر گفت دخترکم ، تو بهترین کار را انجام دادی ، او به تو خیانت کرده بود و این سزایش بود.هق هق کنان گفتم پدر او مرا دوست داشت من نیز عاشقش بودم نمیدانم چطور این کار را انجام دادم . پدر گفت مرد ها همیشه می گویند عاشق زن ها هستند ! چیز عجیبی نیست . شما باید عاقل باشید و باور نکنید ، اگر دوستت داشت ترکت نمیکرد... ساعت ها صحبت کرد ، با دلایل منطقی و استدلاتش میخواست مرا متقاعد کند ، با خود گفتم پدر  راست می گوید ، من نیز هیچ گاه او را دوست نداشته ام . دنبال چیزی میگشتم تا عذاب وجدان را از خود دور کنم . تا میتوانستم به خود دروغ گفتم ، کمی ارام شدم ولی دیگر مثل قبل شاد نبودم.
روز بعد وقتی از خواب برخواستم به باغ رفتم ، سراغشش را از کارگران دیگر گرفتم ، هیچ کدام اطلاعی از او نداشتند . میخواستم فراموشش کنم ولی نمیتوانستم .سراغش را از همه میگرفتم ، به راستی ماندد دیوانگان شده بودم . تا اینکه یکی از خواهر هایم به نزدم آمد ، گفت جادوگری میداندو میتواند معجونی به من بدهد تا برای ابد فراموشش کنم . گفتم نه! نمیخواهم او را از یاد ببرم .کمی فکر کرد ، گفت معجون دیگری نیز دارد که فکر میکند حتما میتواند به من کمک کند . معجونی بود که او را تا زمانی که ببینمش از یاد خواهم برد .زندگی ام بار دیگر در حال نابودی بود . قبول کردم . پیشنهاد خوبی بود.معجون را برایم تهیه کرد . پس از خوردن آن حال عجیبی داشتم ، از حال رفتم و دو روز بعد به هوش آمدم .

او از یادم رفته بود  ولی بار سنگینی روی قلبم بود ، شاد نبودم ، نمیتوانستم شاد باشم ، زندگی برایم سیاه شده بود ، فقط سیاهی و تاریکی را میدیدم ، لباس های تیره بر تن میکردم  ،به موزیسین ها میگفتم که برایم اندوه ناک تریک موسیقی ها را بنوازند ، در نقاشی هایم به جز رنگ سیاه اثری از هیچ رنگ دیگری نبود و ...
افسرده بودم و غمگین ، بغضی همیشگی راه نفسم را بسته بود .حتی دلیلش را نمیدانستم . حلقه ای گمشده در خاطراتم بود که هر چه سعی میکردم پیدایش نمیکردم و این عذابم میداد ، شاید دلیل دلتنگی ام همان حلقه ی گمشده بود .
یک شب خواب دیدم که باید از آنجا بروم ، مکانی را در خواب دیدم ، تا کنون آنجا را ندیده بودم ، ولی میدانستم که باید بروم .
بعد از صبحانه نزد پدر رفتم ، موضوع را با او در میان گذاشتم . عصبانی شد ، تا کنون عصبانیتش را ندیده بودم ، ولی هر چه باشد او شیطان بود ، این موضوع را فراموش کرده بوودم . گفت از اول باید این فکر را میکردی ، اینجا پایان دنیاست . اگر وارد شوی دیگر راه خروجی وجود ندارد . گریه کردم ، گفتم تو مرا فریب دادی . گفت کار من همین است  ! فریب دادن انسان های ناامید و بی پناه ! خنده ای شیطانی سر داد . از او متنفر شده بودم ، پس آن محبت ها بی دلیل نبودند.
التماسش کردم ، گفتم زندگی ام تیره و تار شده ، میدانم باید بروم .اشک میریختم و التماس میکردم ، ولی او فقط نگاهم میکرد و میخندید .
سرانجام گفت قبول میکنم . ولی تو در این مدت از امکانات من استفاده کردی و باید تاوان آن ها را بدهی . قبول کردم ، از او پرسیدم تاوان کارهایی که برایم کردی چیست ؟
کمی فکر کرد و گفت حنجره ات را میگیرم ، گفت صدای قشنگی داری و میخواهم آن را نزد خود داشته باشم . قبول کردم ، فقط میخواستم از آن جهنم بروم .

با همان لباس های ژنده ای که آمده بودم آن جارا ترک کردم . با مقصدی نامعلوم ، با آینده ای مبهم و گذشته ای فراموش شده...
میرفتم ، بدون توجه به اطراف . آنقدر غمگین بودم که هیچ چیز توجهم را جلب نمیکرد.سه روز و سه شب رد راه بودم ، حتی خستگی و گرسنگی را هم احساس نمیکردم . افسردگی ام همه چیز را از من گرفته بود .صبح روز چهارم از حال رفتم ... چشمانم را باز کردم ، پیرزن مهان را دیدم که با نگرانی بالای سرم نشسته بود وقتی چشمانم باز شد شوهرش را صدا کرد .هر دو خوشحال شدند . از من پرسیدند که هستم و از کجا آمدم ؟ دهانم را باز کردم تا جوابشان را بدهم ، ولی نتوانستم ، تمام تلاش خودم را کردم . به یادآوردم که حنجره ام نزد شیطان است. قطره اشکی گوشه ی چشمم ظاهر شد ...
پیرزن کاسه ای سوپ برایم آورد ، نمیتوانستم بخورم ، بغض راه گلویم را بسته بود . ولی برای اینکه ناراحتش نکنم کمی از آن خوردم . احساس مکردم قوای از دست رفته ام بازمیگردد.
برایم عجیب بود که بدون هیچ چشمداشت آنگونه به من محبت میکردند . بعد از آن رفتار بی رحمانه ای که شیطان با من داشت ، دیگر نمیتوانستم محبت دیگران را باور کنم . تا شب در بسترم بودم ، وقتی آنها به خواب فرو رفتند برخاستم تا به راه خود ادامه دهم ، راهی که حتی نمیدانستم کجاست !
وسایلم را برداشم ، در را باز کردم تا بروم ، دلم میخواست از انها تشکر کنم به عقب برگشتم ، پیرزن را پشت سرم دیدم ، در آغوشش رفتم  و سعی کردم با نگاه  تشکر قلبی خود را نشان دهم ، فهمید . لبخندی ز و گفت که من آن ها را به یاد دختر از دست رفته شان می اندازم و این کارها را فقط برای دل خودشان میکنند و نیازی به تشکر نیست . بوسه ای بر گونه اش گذاشتم ، گفت :صبر کن . به آشپزخانه رفت و کمی آذوقه برایم آورد .آنها را گرفتم و رفتم ، در حالی که تکه ای از قلبم را در آن کلبه ی محقرانه جا گذاشته بودم ، پیش انسان های که با آنکه هیچ ناشتند ولی بازهم بخشنده تری از ثروتمندان بودند

همین طور به راه خود ادامه میدادم . یک روز گذشت . خسته بودم و گرسنه . قبرستانی قدیمی  جلو راهم دیدم . از آن روز نفرین شده در خانه پدر خوانده ام تمایل عجیبی به مرگ داشتم ، دلم میخواست بمیرم ، زندگی برایم مفهومی نداشت ، زندگی ام فقط انتظار بود ،  انتظار برای فرارسیدن مرگ . وقتی قرستان را دیدم ، به آنجا رفتم .به کسانی که در زیر خاک با آرامش آرمده بودند رشک می ورزیدم کاش من هم هر چه زودتر به آنها ملحق میشدم .
آنجا نشستم ، از نان هایی که پیرزن داده بود کمی خوردم . همانجا خوابیدم روی قبر بجه ای که در سه سالگی ر اثر وبا جان خد را از دست داده بود .
از خواب برخواستم ، دلم نمیخواست آن جار را ترک کنم ، ولی میدانستم که باید بروم ...
رفتم و رفتم ...روزها ، هفته ها و ماه ها به همین منوال سپری شد ... با مقصدی نامعلوم ، با آینده ای مهم و گذشته ای فراموش شده ، با اندوهی بزرگ روی قلبم ...
روزی وارد دهکده ای شدم . مردم همه لباس های رسمی پوشیده ودند و به سمت مکانی میرفتند . کنجکاو شده بودم .دنبالشان رفتم ...
نه ... باورم نمیشد ، به سمت کلیسا میرفتند . حتما آن روز هم یکشنبه بود - حساب روز ها دیگر از دستم بیرون رفته بود- همانجا خشکم زد ... باورم نمیشد ، مدت ها بود که خدا را فراموش کرده بودم .دلم میخواست برای همیشه از روی زمین محو شوم . باورم نمیشد تنها همدم تنهایی هایم  را فراموش کرده بودم . از وقتی پا به خانه ی نفرین شده ی شیطان گذاشته بودم خدایم را از یاد برده بودم .
شتابان به سمت کلیسا دودم ، با تمام قدرتم ، از نفس افتاده بودم ولی مهم نبود . از ته دل میگریستم از خدا میخواستم مرا ببخشد . وارد کلیسا شدم . با آن ظاهر کثیف و ژولیده در کنار افرادی که بهترین لباس هایشان را برای ملاقات با خدایشان پوشیده ودند به شدت جلب توجه میکردم . کنار کشیش رفتم ، میخواستم اعتراف کنم ، به تمامی گناهانی  که از کودکی انجام داده بودم ، به اینکه با بی شرمی تمام خدایم را فراموش کرده بودم ، به اینکه با آنکه همیشه همراهم بوده من حتی لحظه ای به یادش نبودم ...
ولی افسوس ، افسوس که نمیتوانستم صحبت کنم ، نمیتوانستم .
فقط جلو محراب نشستم و تا میتوانستم گریه کردم ، تا اینکه پدر روحانی آمد و دستی بر سرم کشیید و گفت دخترم الان زمان اجرای مراسم است . برو روی یکی از نیمکت ها بشین . رفتم در ردیف آخر ، جایی که هیچ کس مرا نبیند .تا جایی که توانستم دعا کردم . بعد از اجرای مراسم پدر روحانی گفت فکر میکنم مسافر هستی ، میتوانی امروز مهمان ما باشی . مرا به صومعه برد و بدست مادر وحانی ها سپرد. یک دست لباس تمیز به من دادند . دوش گرفتم و آن لباس را پوشیدم . احساس سبکی و راحتی میکردم ؛ به خاطر اینکه خدا را دوباره در کنارم حس میکردم .
غذا خوردیم ، میخواستم بروم ، ا اشاره از یکی از مادر روحانی ها درخواست کردم یک انجیل به من بدهند . تشکر کردم و به راه افتادم ، هر چند هنوز هم چیزی رو قلبم سنگینی میکرد ولی این بار راحتتر بودم .
میرفتم ، پناه خستگی هایم خدا بود . تنها دلخوشی ام این بود که لااقل او را دارم ، هر چند خود او به تنهایی برای تمام عمرم کافی بود ولی میدانستم چیز دیگری نیز هست که باید پیدایش کنم .
سالها سپری شد . پیاده میرفتم ، دنیا تمام نمیشد جوانی ام را از دست داده بودم ، پاهایم دیگر توان رفتن نداشت ، بدن خسته و رنجور شده بود . باز هم میرفتم ، به جز رفتن کار دیگری نداشتم ، شاید اگر همان رفتن هم نبود تا کنون زندگی بی هدفم بارها به پایان رسیده بود ، هدفی داشتم ولی نمیدانستم چیست .
ظهر یکی از روز های تابستانی به شهری رسیدم ، در آن سکوت و گرمای کشنده ی شهر صدای موسیقی دلنشینی روحم را نوازش داد .احساس میکردم قبلا هم این موسیقی را شنیده ام ، ولی غبار روی خاطره هایم اجازه نمیداد به یاد بیاورم .
به دنبال منبع صدا رفتم . مردی میان سال و نابینا بود ، سازدهنی میزد.نزدیک شدم ... نگاهش که کردم ...زبانم بند آمد . تمام خاطراتی که در تمام زندگی ام داشتم به یکباره از جلوی چشمانم گذشت ، خاطره ی شروع یک عشق آتشین ، خاطره ی روزهای خوب و خوشی که در کنار هم گذرنده بودیم ، خاطره روزهخای تلخی که ترکم کرده بود و در تنهایی دردناکی رهایم کرده بود و خاطره ی آن روز نفرین شده  که با دستان خودم بینایی را برای همیشه از آن چشمان زیبا گرفته بودم .
حساس دی داشتم ، دلم میخواست تمام عذاب های دنیا بر من فرود آیند ، چرا که واقعا لایق آن بوم . من نباید آن کار را میکردم ، این کار حتی از بی رحم ترین قاتلان هم برنمی آمد ، حتی آن ها نمیتوانستند چشمان عشق خود را نابینا کنند ولی من تحت تاثیر پدر خوانده ام که بدترین دشمنم در تمام عمرم بود دست به این کار زده بودم .در آغوش گرفتمش ، میخواستم با تمام وجود از او معذرت خواهی کنم . میخواستم بدترین شکنجه ها را بر من اجرا کند ، شاید که ذره ای از غم و اندوهم تکسین یابد .ولی افسوس زبنی برای بیان این خواسه نداشتم . مرا کنار زد . گفت من عاشق زنی بودم ، روزی ترکش کردم ، پشیمن شدم و تمام دنیا را دنبالش گشتم ولی شیطانی شبیه او چشمانم را از من گرفت ، با این حال از پا ننشستم و باز هم دنبالش گشتم .،هنوز هم دنبالش هستم و تا آخر عمر هم دنبالش خواهم بود ، میدانم هنوز هم دوستم دارد . با آنکه به او خیانت کردم ولی او همواره مرا دوست داشت .
میخواستم فریاد بزنم من همن معشوقه ات هستم ، من همانی هستم که بینایی را از چشمان زیبایت گرفت ، من همانی هستم که تا اینجا آمده تا تو را بییند .ولی ...
اشک هایم جاری شده بود ، خون گریه میکردم ، با آنکه عشقم در کنارم بود ولی نمی توانستم به او بگویم چه قدر دوستش دارم ، نمیتوانستم بگوم من بودم که کورش کرده بودم و چقدر از این کار پشیمانم . او نیز نمیدانست کسی که تمام عمر در پی اش بوده اکنون در کنار اوست ، با صدایی که برای همیشه از او گرفته شده .
یک لحظه فکری به ذهنم رسید .. میتوانستیم تا ابد با هم باشیم ، میتوانستیم تا ابد در کنار هم زندگی کنیم  او با چشمانی بینا و من با صدایی دوباره بدست آمده . فقط باید این دنیای بی رحم و سراسر اندوه را ترک میکردیم . دست به کار شدم چاقویی را در سینه اش فرو بردم ، خون گرمی از سینه اش بیرون جهید . فریادی زد و برای همیشه از درد و رنج راحت شد . سپس چاقو را در قبل خودم فرو بردم ، به این امید که در دنیایی دیگر با هم باشیم ...
ولی افسوس که دست تقدیر ما را برای همیشه از هم جدا کرده بود ، افسوس که تقدیر من و او از همان ابتدا دوری بود. اکنون در دنیایی دیگر بودیم ، ولی از هم فرسنگ ها از هم فاصله داشتیم . او به دلیل خشو قلبی ها مهربانی هایش در بهشت بود و من به خاطر گناهان بیشمارم ، به خاطر سنگدلی ام ، به خاطر قتل او  به خاطر خودکشی و ... در جهنم ، در جهمنی که لیاقتش را داشتم ، جهمنی که سوزنده تر از جهنمی که به خاطر اشتبهات بی شمار و غیر قابل ببخششم خود را در آن حساس میکردم نود.
آری سرنوشت ما از آغاز چنین بود ، جدایی ، تلخی و ... . سرنوشت را نمیتوان تغییر داد ، در جنگ با زندگی و سرنوشت این ماییم که همیشه بازنده ایم.
زندگی همیشه چنین است . بهترین دارایی هایت از تو میگیرد ، هیچ گاه آنها را به تو پس نمیدهد ، بدترین چیزها را به تو میدهد ، امیدت را از تو میگیرد ، راه هایی پیش رویت قرار میدهد که به بدترین جاها ختم میشود و تو چاره ای نداری به جز پایان دادن به زندگی ات ، به جز ارتکاب گناه ، به جز جهنم و آتش و نابودی و تباهی و  ........

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

ساعت 22:39 نويسنده دختر شیطان |

از اونجایی که به این نتیجه رسیدم که در داستان نویسی هم مثل بقیه کارایی که دوست دارم ، کوچکترین استعدادی ندارم ، سعی کردم زودتر تمومش کنم .واقعا افتضاح ترین داستانی بود که تو کل عمرم خوندم . توصیه میکنم وقتتون رو با خوندنش تلف نکنین . کاملش هم در پست بعدیم هست .

با تشکر ، دختر شیطان

    


+ تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387

ساعت 14:14 نويسنده دختر شیطان |

میرفتم ، پناه خستگی هایم خدا بود . تنها دلخوشی ام این بود که لااقل او را دارم ، هر چند خود او به تنهایی برای تمام عمرم کافی بود ولی میدانستم چیز دیگری نیز هست که باید پیدایش کنم .

سالها سپری شد . پیاده میرفتم ، دنیا تمام نمیشد جوانی ام را از دست داده بودم ، پاهایم دیگر توان رفتن نداشت ، بدن خسته و رنجور شده بود . باز هم میرفتم ، به جز رفتن کار دیگری نداشتم ، شاید اگر همان رفتن هم نبود تا کنون زندگی بی هدفم بارها به پایان رسیده بود ، هدفی داشتم ولی نمیدانستم چیست .

ظهر یکی از روز های تابستانی به شهری رسیدم ، در آن سکوت و گرمای کشنده ی شهر صدای موسیقی دلنشینی روحم را نوازش داد .احساس میکردم قبلا هم این موسیقی را شنیده ام ، ولی غبار روی خاطره هایم اجازه نمیداد به یاد بیاورم .

به دنبال منبع صدا رفتم . مردی میان سال و نابینا بود ، سازدهنی میزد.نزدیک شدم ... نگاهش که کردم ...زبانم بند آمد . تمام خاطراتی که در تمام زندگی ام داشتم به یکباره از جلوی چشمانم گذشت ، خاطره ی شروع یک عشق آتشین ، خاطره ی روزهای خوب و خوشی که در کنار هم گذرنده بودیم ، خاطره روزهخای تلخی که ترکم کرده بود و در تنهایی دردناکی رهایم کرده بود و خاطره ی آن روز نفرین شده که با دستان خودم بینایی را برای همیشه از آن چشمان زیبا گرفته بودم .

حساس دی داشتم ، دلم میخواست تمام عذاب های دنیا بر من فرود آیند ، چرا که واقعا لایق آن بوم . من نباید آن کار را میکردم ، این کار حتی از بی رحم ترین قاتلان هم برنمی آمد ، حتی آن ها نمیتوانستند چشمان عشق خود را نابینا کنند ولی من تحت تاثیر پدر خوانده ام که بدترین دشمنم در تمام عمرم بود دست به این کار زده بودم .در آغوش گرفتمش ، میخواستم با تمام وجود از او معذرت خواهی کنم . میخواستم بدترین شکنجه ها را بر من اجرا کند ، شاید که ذره ای از غم و اندوهم تکسین یابد .ولی افسوس زبنی برای بیان این خواسه نداشتم . مرا کنار زد . گفت من عاشق زنی بودم ، روزی ترکش کردم ، پشیمن شدم و تمام دنیا را دنبالش گشتم ولی شیطانی شبیه او چشمانم را از من گرفت ، با این حال از پا ننشستم و باز هم دنبالش گشتم .،هنوز هم دنبالش هستم و تا آخر عمر هم دنبالش خواهم بود ، میدانم هنوز هم دوستم دارد . با آنکه به او خیانت کردم ولی او همواره مرا دوست داشت .

میخواستم فریاد بزنم من همن معشوقه ات هستم ، من همانی هستم که بینایی را از چشمان زیبایت گرفت ، من همانی هستم که تا اینجا آمده تا تو را بییند .ولی ...

اشک هایم جاری شده بود ، خون گریه میکردم ، با آنکه عشقم در کنارم بود ولی نمی توانستم به او بگویم چه قدر دوستش دارم ، نمیتوانستم بگوم من بودم که کورش کرده بودم و چقدر از این کار پشیمانم . او نیز نمیدانست کسی که تمام عمر در پی اش بوده اکنون در کنار اوست ، با صدایی که برای همیشه از او گرفته شده .

یک لحظه فکری به ذهنم رسید .. میتوانستیم تا ابد با هم باشیم ، میتوانستیم تا ابد در کنار هم زندگی کنیم او با چشمانی بینا و من با صدایی دوباره بدست آمده . فقط باید این دنیای بی رحم و سراسر اندوه را ترک میکردیم . دست به کار شدم چاقویی را در سینه اش فرو بردم ، خون گرمی از سینه اش بیرون جهید . فریادی زد و برای همیشه از درد و رنج راحت شد . سپس چاقو را در قبل خودم فرو بردم ، به این امید که در دنیایی دیگر با هم باشیم ...

ولی افسوس که دست تقدیر ما را برای همیشه از هم جدا کرده بود ، افسوس که تقدیر من و او از همان ابتدا دوری بود. اکنون در دنیایی دیگر بودیم ، ولی از هم فرسنگ ها از هم فاصله داشتیم . او به دلیل خشو قلبی ها مهربانی هایش در بهشت بود و من به خاطر گناهان بیشمارم ، به خاطر سنگدلی ام ، به خاطر قتل او به خاطر خودکشی و ... در جهنم ، در جهمنی که لیاقتش را داشتم ، جهمنی که سوزنده تر از جهنمی که به خاطر اشتبهات بی شمار و غیر قابل ببخششم خود را در آن حساس میکردم نود.

آری سرنوشت ما از آغاز چنین بود ، جدایی ، تلخی و ... . سرنوشت را نمیتوان تغییر داد ، در جنگ با زندگی و سرنوشت این ماییم که همیشه بازنده ایم.

زندگی همیشه چنین است . بهترین دارایی هایت از تو میگیرد ، هیچ گاه آنها را به تو پس نمیدهد ، بدترین چیزها را به تو میدهد ، امیدت را از تو میگیرد ، راه هایی پیش رویت قرار میدهد که به بدترین جاها ختم میشود و تو چاره ای نداری به جز پایان دادن به زندگی ات ، به جز ارتکاب گناه ، به جز جهنم و آتش و نابودی و تباهی و  ...

 

 

+ تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387

ساعت 14:12 نويسنده دختر شیطان |

همین طور به راه خود ادامه میدادم . یک روز گذشت . خسته بودم و گرسنه . قبرستانی قدیمی جلو راهم دیدم . از آن روز نفرین شده در خانه پدر خوانده ام تمایل عجیبی به مرگ داشتم ، دلم میخواست بمیرم ، زندگی برایم مفهومی نداشت ، زندگی ام فقط انتظار بود ، انتظار برای فرارسیدن مرگ . وقتی قرستان را دیدم ، به آنجا رفتم .به کسانی که در زیر خاک با آرامش آرمده بودند رشک می ورزیدم کاش من هم هر چه زودتر به آنها ملحق میشدم .

آنجا نشستم ، از نان هایی که پیرزن داده بود کمی خوردم . همانجا خوابیدم روی قبر بجه ای که در سه سالگی ر اثر وبا جان خد را از دست داده بود .

از خواب برخواستم ، دلم نمیخواست آن جار را ترک کنم ، ولی میدانستم که باید بروم ...

رفتم و رفتم ...روزها ، هفته ها و ماه ها به همین منوال سپری شد ... با مقصدی نامعلوم ، با آینده ای مهم و گذشته ای فراموش شده ، با اندوهی بزرگ روی قلبم ...

روزی وارد دهکده ای شدم . مردم همه لباس های رسمی پوشیده ودند و به سمت مکانی میرفتند . کنجکاو شده بودم .دنبالشان رفتم ...

نه ... باورم نمیشد ، به سمت کلیسا میرفتند . حتما آن روز هم یکشنبه بود - حساب روز ها دیگر از دستم بیرون رفته بود- همانجا خشکم زد ... باورم نمیشد ، مدت ها بود که خدا را فراموش کرده بودم .دلم میخواست برای همیشه از روی زمین محو شوم . باورم نمیشد تنها همدم تنهایی هایم را فراموش کرده بودم . از وقتی پا به خانه ی نفرین شده ی شیطان گذاشته بودم خدایم را از یاد برده بودم .

شتابان به سمت کلیسا دودم ، با تمام قدرتم ، از نفس افتاده بودم ولی مهم نبود . از ته دل میگریستم از خدا میخواستم مرا ببخشد . وارد کلیسا شدم . با آن ظاهر کثیف و ژولیده در کنار افرادی که بهترین لباس هایشان را برای ملاقات با خدایشان پوشیده ودند به شدت جلب توجه میکردم . کنار کشیش رفتم ، میخواستم اعتراف کنم ، به تمامی گناهانی  که از کودکی انجام داده بودم ، به اینکه با بی شرمی تمام خدایم را فراموش کرده بودم ، به اینکه با آنکه همیشه همراهم بوده من حتی لحظه ای به یادش نبودم ...

ولی افسوس ، افسوس که نمیتوانستم صحبت کنم ، نمیتوانستم .

فقط جلو محراب نشستم و تا میتوانستم گریه کردم ، تا اینکه پدر روحانی آمد و دستی بر سرم کشیید و گفت دخترم الان زمان اجرای مراسم است . برو روی یکی از نیمکت ها بشین . رفتم در ردیف آخر ، جایی که هیچ کس مرا نبیند .تا جایی که توانستم دعا کردم . بعد از اجرای مراسم پدر روحانی گفت فکر میکنم مسافر هستی ، میتوانی امروز مهمان ما باشی . مرا به صومعه برد و بدست مادر وحانی ها سپرد. یک دست لباس تمیز به من دادند . دوش گرفتم و آن لباس را پوشیدم . احساس سبکی و راحتی میکردم ؛ به خاطر اینکه خدا را دوباره در کنارم حس میکردم .

غذا خوردیم ، میخواستم بروم ، ا اشاره از یکی از مادر روحانی ها درخواست کردم یک انجیل به من بدهند . تشکر کردم و به راه افتادم ، هر چند هنوز هم چیزی رو قلبم سنگینی میکرد ولی این بار راحتتر بودم ...

 

ادامه دارد ...

 

+ تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387

ساعت 14:11 نويسنده دختر شیطان |